تبليغاتX
به وبلاگ خوش آمدید

به وبلاگ خوش آمدید

سلام به همه

اول از همه آقای عینی من رو ازلیست مهموناتون حذف کنید

دوم هم اینکه انشاال..خوشبخت شید

سوم هم اینکه غصه این رو نخورید که شیرینی به ما چه جوری بدید انشاال.. سال نود که همه اومدن یه جا زحمتش رو بکشید جای نگرانی نداره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:8  توسط اتقیائی  | 

       رها شدن بر گرده باد است و

        با بی ثباتی سیماب وار هوا بر آمدن

         به اعتماد  استقامت بالهای خویش

                        ور نه مسئله ای نیست

                                         پرنده نو پرواز

                                                   بر آسمان بلند

                                                            سرانجام پرواز می کند

      جهان عبوس را به قواره همت خود بریدن است

                                                                  و

                                 آزادی را به شهامت آزمودن

                                                               و

                                           رهایی را اقبال کردن

           حتی اگر زندان

                          پناه ایمن آشیانه ایست

                          و گرم جای بیخیالی سینه مادر

          حتی اگر زندان

                         بالش گرمی است از بافه عنکبوت و تارک پیله

       رهایی را شایسته بودن است

                         حتی اگر رهایی دام باشه و قرقی است

                           یا معبر پر درد پیکانی از کمانی

        و گرنه مسئله ای نیست

                                  پرنده نو پرواز

                                         در آسمان بلند

                                                    سرانجام پرواز می کند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:3  توسط اتقیائی  | 

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي: 
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي! 
 و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!
 

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
 


لقمان جواب داد:
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي شود و چيزي را از روي زمين بر مي دارد و توي اقيانوس پرت مي کند. نزديک تر مي شود، مي بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد…!"


 

 



 

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..


 

او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.


 

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...


 

اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.


 

بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!»


 

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»


 

مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»


 

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:22  توسط محمد رضا عینی  | 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...


بروبچ توروخدا ماروتودعاهاتون یادتون نره

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:38  توسط محمد رضا عینی  | 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند
.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟
پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:34  توسط محمد رضا عینی  | 

قابل توجه شوهران زنان باهوش !!

دانشمندان سوئدي در يك تحقيق عجيب دريافته اند:مرداني كه شوهران زنان باهوش مي شوند عمر طولاني تري دارند.
اين پژوهشگران دريافته اند كه در مردان عمر طولاني تر و برخورداري از سلامت مطلوب در واقع ارتباطي به سطح تحصيلات آنها ندارد بلكه رابطه مستقيم با ميزان تحصيلات و آگاهي و هوش همسران آنها دارد.
محققان مي گويند؛ با وجودي كه دختران تصور مي كنند هوش و ذكاوت آنها به اندازه زيبايي ظاهر در انتخابشان به عنوان شريك زندگي از سوي مردها نقشي ندارد اما بايد گفت اين تصور صحيح نيست.
از سوي ديگر، هرچند مردها تصور مي كنند كه باهوشي آنها براي بهره مندي از يك زندگي مطلوب كافي است اما آنها هم در اشتباه هستند چون دانشمندان سوئدي به تازگي كشف كرده اند كه هوش و تحصيلات يك مرد در كيفيت زندگي وي نقشي ندارد اما در عوض زنان باهوش مي توانند باعث افزايش طول عمر و سلامت شوهران خود شوند.البته محققان خاطر نشان كردند كه در آغاز اين مطالعات قرار دارند و با بررسي هاي بيشتر به تاثير هوش زنان بر سلامت همسرانشان دقيق تر خواهند پرداخت

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:6  توسط محمد رضا عینی  | 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدایا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:1  توسط خلیل حمیدی  | 

روزي مردي داخل چاله اي افتاد و بسيار دردش آمد ...

يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي!

يک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد!

يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت!

يک پرستار کنار چاله ايستاد و با او گريه کرد!

يک  روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

يک تقويت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني!!!

سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:26  توسط محمد رضا عینی  | 

شرمندم من که نمیتونم شماره اربابمو بزارم اگه به آبجی سروه دسترسی دارین شماره هردومونو داره

بازم به شما خانم کاظمی شما هر وقتن بیاین اصفهون مادرخدمتیم قول میدم کرایه خونمون کمتر از هتل باشه ولی باکیفیت تر از هتلس

یه مورد اینکه ما قرارس طبس مراسم بگیریم بعدشم حالا زودس بگم عصر روزی که عروسی داریم خبر میدام

البته ببخشید حواسم نبود شما دیگه استاد شدین جسارت کردم اینطوری باهاتون صحبت کردم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:23  توسط محمد رضا عینی  | 

سلام

آقای عینی من یه برنامه سفر به اصفهان دارم .

ممنون میشم زودتر تاریخ بدهید تا بتونم برنامه ها را هماهنگ کنم و افتخار شرکت در مراسمتان را داشته باشم .

سلام به ارباب برسانید. تلفن ارباب را هم ممنون میشم داشته باشم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:29  توسط محبوبه کاظمی  |